Don't make me walk when I wanna fly

It took me a lot of energy. I did whatever I never imagined I would do. I fought so hard for every individual seconds. I fell apart, cracked and broked, but stood up once again. You know I avoid dilapidation. I fought elegantly. I'm gonna turn it into my turning point, I mean what seemed the pain into my power. I can either tussle with it or embrace it and I definitely chose the later. That's what makes me unique. I do really love it, from the bottom of my heart. I am the one who have found the nights brighter than days. Hello everyone! This is me by the way..

I now think that the world's future is bequeathed into our able hands buddy, so what are we waiting for? If not us then who would be the next great warrior, haan? The only way we will ever matter..

mit freundlichen grüßen

SA

عنوان نداره

اول را جع به نورو ترانسمیترا بگم که فک میکنی بردشونی! تو خودتو چی تعریف میکنی؟ یعنی تو از کجا شروع میشه؟ چی تشکیلت میده تا تو رو بسازه؟ مگه همین نوروتراس.... ها نیستن؟ یعنی میخوام بگم نوروترانسمیترات تو رو میسازن و بودنتو شکل میدن اگه بگی برده ی اونایی یعنی داری میگی برده ی خودتی! میدونم دارم چرت میگم بذار به حساب اینکه خیلی وفته یه بحث درست حسابی با کسی نکردم!

 

بگذریم نوشتت عالی بود و خوندنش طبق معمول انگیزه بخش! ولی من هییییییچ برنامه ای ندارم. نمیدونم چی پیش میاد در آینده نمیدونم چند بار دیگه نظرمو عوض میکنم. نمیدونم آخرش چی میشه. فقط میدونم برای همین الان و همین لحظه و همین ثانیه یه چیزو میخوام اونم تجربه کردن دنیاهای جدیده و تا وقتی این ثانیه ادامه پیدا کنه منم بهش میچسبم و ازش لذت میبرم. فقط دعا میکنم این ثانیه ای که توش احساس میکنی یه هدفی داری که واسش زنده ای تا ابد ادامه پیدا کنه! هیچ حسی بهتر از هدف داشتن نیست.

this is a right now plan.I have nothing mor

 

این جمله ی استیون هاوکینگ معرکه است پسر! نه احساسیه نه شعار منطق محضه لامصب! همین که تو پستت گذاشتی

راستی این پست موقته تا آخر هفته بش میدارم. فقط همه ی اینارو باید تو کامنت میگفتم ترسیدم جا نشه.

Hör nie auf zu traümen

I am always wondering how schizophrenia sufferers may perceive the world around; I mean is it that of us to perceive reality in an utterly different way just by an imbalances of some neurotransmitters? Are we slaves of our neurotransmitters? Literally, what is reality? Is it what we perceive or what those schizophrenics take in? What is it all for? It used to bother me a lot, but now I don’t care. We are the ones who are gonna make that reality, it is our deeds that matter. It just seems to be part of the scheme. 

Mina do you remember those days you were trying your best just to get a good grade of cardiology exam to rain on your classmate's parade. Do you remember those days we could write a list of hundred goals for the new year ahead. We were alive for a purpose, when you have the goal you will do whatever is necessary and even beyond to reach it; you may fail but that struggle really delights you. In the present days these feelings have gone. It's about 3 days of thinking and I haven’t found even one aim yet, and I suppose your case is quite the same or even worse!! I don't know currently what I am living for. There should be something but what??? A revenge? A breakthrough? A save? A desire? An impossible mission? What that might be doesn't matter, it just has to be, it only should be found and I'm still in pursuit of it as you are.

 Let's track this from the beginning. You know well how good we are at incomplete projects, a master indeed but now I can’t cope with an unfinished melody. No matter what circumstances.. This one has to be done.. What is that even mean? I don't want to be the slaves of the ordinary and I'm pretty sure about you too. There is an unfinished piece in our lives and we have to go for it, plan for it and be prepared for it. Prepare to do what ordinary people cannot do and finally make it happen and there we go :) [equivocal, but I hope you can get my points]

I prefer to devote the final paragraph to a saying you know better than me:

"It is clear that we are just an advanced breed of primates on a minor planet orbiting around a very average star in the outer suburb of one among a hundred billion galaxies. But ever since the dawn of civilization people have craved for an understanding of the underlying order of the world. There ought to be something very special about the boundary conditions of the Universe. And what can be more special than that there is no boundary. And there should be no boundary to human endeavour. We are all different. However bad life may seem, there is always something you can do, and succeed at. While there’s life, there is hope.

Hör nie auf zu traümen! Und einen guten Rutsch ins neue Jahr. 

 

And this song is a small token dedicated to you

Weitergehen

زماني در زندگي هر فرد فرا ميرسد که او ديگر از خودش بودن خسته است. از اينکه مدام برنامه بريزد، از اينکه به روياهاي تحقق يافته اش فکر کند و آرزوهايي که هنوز منتظرند تا روزي او با آنها بخندد و البته از خيلي چيزهاي ديگر... خستگي وصف ناپذيري که تمام زندگي ات را يکجا به چالش ميکشد..

 

گاهي اوقات فقط بايد دست روي دست بگذاري، کفش ورزشي ات را بپوشي و تا جايي که ميتواني بدوي و بعد خيره شوي به ابرها و فقط بخندي.. بدون توجه به ماده هاي سفارش داده نشده، بدون توجه به طرح هاي روي هم انباشته، بي توجه به قول هاي داده شده و درنهايت فقط خودت باشي و ذهنت که از آزادي اش و خلوت کردن با تو دارد لذت ميبرد.

آنقدر شيمي دارويي، سيستم هاي نوين دارورساني، فارماکوگنوزي، گيرنده هاي کانابينوئيدي و هرچه که فکرش را کني حالم را به هم ميزنند که نگو.. اما حيف که از دست دادن قدرت تفکر و تبديل به ماشين شدنم را مديونشان هستم.. دلم ميخواهد مثل گذشته وقت فکر کردن داشتم.. به غيرممکن هاي ديگران، به قشنگي معادله ي شرودينگر، به بلندپروازي هيتلر، به دريبل سانتي کازورلا،  به ژرفاي بعد يازدهم و به زيبايي اسپيک سافتلي اندي ويليامز..

شايد دردناک ترين لحظه ي زندگي اين باشد که به خودت بگويي هي اصلا راه رو اشتباهي رفتي ولي حداقل خيالت قرص قرص است که همه چيز تمام شده و بايد از اول شروع کني، يعني از پايان شروع کردن، از اعماق ناکامي و از انتهاي بن بست. What I 've done

For what I've done, I start again, and whatever pain may come, today this ends, I'm forgiving what I've done.

 

Congrats

and here we go

 

congrates budy for your success in med olympiad like always

i offer you this qoutes by my favorite actor Johnny depp which is soooo true

“She's kind of a walking poem, she's this perfect beauty...but at the same time very deep, very smart.” 
― Johnny depp
you are so perfect.
 
and i offer both of us this one
 
“The fundamental cause of the trouble is that in the modern world the stupid are cocksure while the intelligent are full of doubt.” 
― Bertrand Russell

 by the way

 

 

 

 

روز پزشک مبارک :)

امروز برای سومین بار داشتم The Shawshank Redemption رو نگاه میکردم. (به جز شرلوک که شاید 40 بار دیدمش رکورد دار محسوب میشه!!!) یکی از جمله هایی که واقعا دوستش دارم رو امروز از این فیلم انتخاب کردم تا روزت رو با این جمله بهت تبریک بگم. HERE WE GO

 

Some birds are not meant to be caged. That's all. Their feathers are just too bright, their songs too sweet and wild. 

 

تابستونه وقت شادی و خنده :))

بالاخره بد از کلی انتظار تابستونه منم رسید. البته میدونم چقدر ناراحتی مینا اما اشکال نداره سعی میکنم خیلی به روت نیارم. الان دوپامین هام اینقدر زیاد شده که میتونم حتی یه ذره بهت قرض بدم. cloud 9 که میگن یعنی دقیقا همین :)

 

برخلاف قدیما دیگه هیچ هدفی ندارم، فقط میخوام از تک تک ثانیه های این زندگی برنامه ریزی شدم لذت ببرم و به این فکر کنم که یک کپی دیگه دارم که توی جهان های موازی داره به تک تک هدف های من میرسه . توی کامپرشن پروفایل قرص ها و هکل پلات یه سری فکت رو یاد میگیری که چه کارایی میشه انجام داد که بعد از پرس شدن قرص ها رفتار الستیک نداشته باشن  و یه دفعه همه ی اون فشار وارد شده رو جبران نکنن و به سمت پلستیک ریکاوری برن... در واقع منم الان توی همین وضعیتم و دارم سعی میکنم از خودم رفتار پلاستیک نشون بدم.

راستی به نظرت باحال نیست اگر بریم توی یه جهانی که قانونش گرانش منفی و انتروپی منفی باشه؟ به نظرت چه جوری ژن ها از یک کروموزوم میپرن روی کروموزوم دیگه؟ اصلا چرا بعضی وقت ها با اینکه خودشون دوست ندارن این اتفاق میفته. اصلا مکانیسمش چیه؟ 

مینا اینارو گفتم که یه ذره حواستو پرت کنم از اینکه تابستونه من شروع شده تا دلت آب نشه... البته اون 12.6 که یه دفعه اومد وسط کارنامم و همه ی بیست هامو با 15 یکی کرد بعضی وقتا از لذت این تابستونم کم میکنه... میدونی که نمره و این چیزا اصلا واسم اهمیت نداره اما وقتی بهش فکر میکنم یاد اون عکس لایف ایز ا بلنسینگ اکتت میوفتم.. میدونی زندگی منو تو مثل قضیه ی 12.6 من شده، خیلی بیست میگیریم (مد مون 20 ) اما میانگینمون مثل اردینری ها میمونه..یه جورایی کینتیکمون درجه دو شده.. حالا بیخیال شاید چون ربل هستیم. من که همیشه هر ترم یکی دو تا از اینا توی کارنامم هست.. (فقط خواستم بگم بیستم میگیرم، همین :دی)

من دیگه دارم میرم از بقیه تابستونم لذت ببرم، کی میدونه شاید دیگه فرصتی نداشته باشم... اما واست یه جمله از الکساندر پوپ مینویسم تا بدونی الان توی مغزم چی میگذره فقط هم به خاطر اینکه میدونم چه قدر جمله های منو دوست داری :)

"قانون طبیعت با خودش پنهان بود در شب، خداوند گفت بگذار نیوتون باشد! و آن گاه همه جا نور بود."

 

گاهی آدم هایی یکهو در زندگیت پیدا میشوند که سرشار اند از تفاوت، که پر اند از بلندپروازی و هیچ وقت نخواهی فهمید که چگونه، چه طور و یا چرا آنها وارد زندگیت شدند. آدم هایی که وقتی پای صحبت دلشان مینشینی کلی انرژی دست گیرت میشود و آن وقت شروع میکنی برای تغییر، مهم نیست چه قدر کوچک، مهم نیست چه قدر دور، مهم نیست چه قدر مضحک. آدم هایی که خوشحالی شان خوشحالت میکند و غمشان برایت دردناک است، آدم هایی که ربل بودن را فقط با آنها تجربه میکنی و آدم هایی که به معنای واقعی د بست اند....

 

دلم میخواهد به این آدم ها بگویم که تمام سال هایی که با هم گذراندیم، تمام روزهایی که از شکست های مکرر گفتیم، تمام روزهایی که یک دفعه به سرمان زد که چرا ما یک هیرو نباشیم و آنقدر گفتیم از آدم های به ظاهر شبیه خودمان، تمام روزهایی که تلاش هایمان با خاک یکسان شد اما دوباره گفتیم نه میتوانیم، تمام روزهایی که خیلی ها را پیچاندیم، تمام روزهایی که از شوق فوتبال و ضایع کردن همدیگر به مدرسه می آمدیم و تمام آن لحظه هایی که ثانیه ثانیه ها یشان تکرار ناپذیرست همیشه زنده اند. پروژه ی SIC شکست خورد اما هنوز هم  منتظر میسفیت هایی ست که دوباره کریزی بودنشان گل کند و بلند فریاد بزنند طوفان در راه است...

آره، این آدم ها به دنیا آمده اند تا دنیا را دگرگون کنند، که بجنگند، که برای هدفشان بمیرند و امروز زادروز یکی از این آدم هاست؛

تولــــــــدت مبـــــارک

شکوه

داستان یک دیفرنت 2

کسی نمیتواند منکر زیبایی خنده های دختره شود آخر وقتی میخندد لپ هایش چال می افتد و از نظر نگارنده از آن قیافه هاییست که بیشتر خوشکل است تا شیک.

 

وقتی تند مینویسد مثل این است که دارد خط خطی میکند. تخصصش هم کاغذ های سفید دفتر یاد داشتهاست. خلاصه جز خودش کسی نمیتواند خطش را بخواند بخصوص خط انگلیسی اش را. و در اینجا نگارنده به شدت پیشنهاد میکند که اگر جزوه خواستید اصلا گول نخورید و سراغ دختره نروید. آخر ظاهر خطش زیباست و فریبنده! در حرف زدن هم همینقدر عجول است و هر استادی حداقل یکبار این نکته را به دختره تذکر داده ولی از آنجایی که آنهایی که تند حرف میزنند آدمهای باهوشی هستندنگارنده نمی تواند در این زمینه به دختره خرده بگیرد!

اولین کسی که در اولین ثانیه های اولین مهلت انتخاب واحد به سایت میرود و آخرش هم 36 واحد (دیگر خیلی کم که بردارد 34 واحد) بر میدارد و تازه آخرش هم ظفرمندانه شاگرد اول میشود دختره است. نگارنده لازم به ذکر میداند که کار هر کسی نیست این پیروزی بزرگ دختره در انتخاب واحد.

دختره استعداد عجیبی دارد در جواب ندادن گوشی موبایلش! هر وقت با او کار دارید فرقی نمیکند چند بار زنگ بزنید دختره خوابیده است و جواب شما را نمیدهد. مگر آنکه ساعت 2 نصفه شب باشد که دختره عجیب آن موقع سر حالست و حتی خودش زنگ میزند و کلی حرفهای بی در و پیکر با هم میزنید و شارژ میشوید و میروید پی کارتان.

دختره همیشه در کیفش خوراکی پیدا میشود . هر وقت گرسنه تان بود و چیزی در دسترستان نبود بدانید و آگاه باشید  قطعا سبک ترین چیزی که در کیف دختره خواهید یافت یک پرس چلو کباب برگ است حالا شاید کمی سبک تر ار آن اسنک یا ساندویچ کالباس و سالاد اولویه و انواع غذاهای سرطانزایی که نباید خورد.

دختره بسیار حرفه ای توپ میزند و همان یک ذره فعالیتی هم که نگارنده دارد به لطف یک هویی خبر دادنهای دختره است که با هم بروند فوتبال. هر چند نگارنده تنبل تر  از این حرف هاست که اسم خودش را فوتبالیست بگذارد ولی دختره کارنامه ی درخشانی دارد در زمینه ی فوتسال حتی خانم گل هم شده یا حالا نزدیک بوده بشود که نگارنده خیلی وارد جزئیات نمیشود.

و همه ی اینها باعث میشود که 14 آوریل روز دختره نام گذاری شود. وهر کس او را میشناسد من جمله نگارنده 14 آوریلش مال دختره باشد و بس.

راستی تولدت مبارک

امضا: مینا

The WINNER takes it all

It's now 2:22 A.M., and as I promised you, as soon as I arrived, I started writing my as always bullshit in other ways. At first, fancy meeting you here after long long time, but that incredible written script makes it worth-waiting; furthermore, I have to mention that East or West, home is best :)

 

Well, Let me start with a quotation from Poindexter, " And in the end, we were all just humans.. drunk on the idea that love, only love, could heal our brokenness. " To me love can be defined to many many things, no matter how silly they might have been looked. When you are in love, you want to tell the world...That would be the only existing sign. 

BUT Brokenness, tears, sorrows, griefs, and all  those scary defeats remain embedded in our minds forever, there is nothing we can do, there is even nowhere we can hide or escape.. Life is really and undoubtedly inexorable and trenchant but you know we do own grim purpose cause a big head has a big ache.. so let's let them go and live in the most belligerent possible way, let's start over again and be as stirring as before, let's dream and dream and dream... I don't know what that macabre dream is that you have, I do not even care how disappointing, frustrating or hard-achieving it might have been, I don't care how hardcore we are, I don't dare to think of the far far or near future to guess what the consequences will be. I just want to dream and dream.. I just want to think bigger on whatever I was already thinking of ,no matter how absurd.. I just want to make lots of crazy ideas, no matter how hilarious, I just want to think different, no matter how far... I just want to DREAM, DREAM and DREAM, because that our inexorable opponent will beat us to our knees and keep us there if we let, because it will send us behind the bars and make us live as she wants... 

So let us dream again, play with abandon and live promiscuously; let us break the barriers and rules and make everything bright.. let's ask ourselves what if we knew we would never have a chance to dream again.. and let us give our words never ever let anyone and anything stop us from dreaming or reaching for the stars..

Today is today, My favorite day. Nobody can catch up with us, we are surely pissed off for greatness. I know we always missed the point but let's start over again for those irrepressible dreams we had....The dream is still a dream and this was all about our unique dreams..

At the end, happy new year with new dreams to us and may this new year brings all the crazy colors and fun in our lives... Happy everthing

Here's my keepsake for you   _The Winner Take It All

Yours,

SA

What will our verse be

We don’t read and write poetry because it’s cute. We read and write poetry because we are members of the human race. And the human race is filled with passion. And medicine, law, business, engineering — these are noble pursuits and necessary to sustain life. But poetry, beauty, romance, love — these are what we stay alive for.

To quote from Whitman,

“O me, O life of the questions of these recurring.
Of the endless trains of the faithless. Of cities filled with the foolish. What good amid these, O me, O life?
Answer: that you are here. That life exists and identity. That the powerful play goes on, and you may contribute a verse.”

“That the powerful play goes on, and you may contribute a verse.”

What will your verse be?


Apple ipad ads

P.S. Dear Mina I'm going to send you the video in upcoming days as soon as possible

Life is back on track again

"صدایی که به هیچ شباهت داشت در تاریکی زندگی ام رها شده بود...."

دیگه حتی ساعت ها هم لج کردند و هیچ کدام از ساعت هایم تایم متقارنی را نشان نمیدهند. گاهی اوقات پری از حس نبودن، دلت خوش است به یک سری ژن دیوانه تر از خودت تا خود نمایی کنند..خوب وقتی گلوله نیست منتظر ژن های خودت مینشینی تا شاید یاغی شوند...من هنوز هم منتظرم.. همیشه به آشوب اعتقاد داشتم، فقط نمیدانم که چرا دلم برای داشته هایم تنگ میشود.. داشته هایی که هرچه که دارم از آنهاست. میترسم آخرکار نسبیت درست از کار درآید و قوانین در چارچوب لخت دیگری متفاوت جلوه کنند؛ آن وقت فقط من میمانم و این اصل اول ترمودینامیک که بدجوری فریبش را خورده ام. هنوز هم منتظرم... منتظر این ژن های دیوانه.. گاهی اوقات به ایچ ام حسودی ام می شود. کاش من هم مثل او هایپوکمپی نداشتم.. دلم میخواست که شعاع شوارتز شیلد به نزدیکی اتاقم بود و من در افق رویداد..اصلا به باکتری ها هم حسودی ام میشود، چرا من سیستم تی ای ندارم.. نمیدانم سیگنالینگ من هم مثل سل سیگنالینگ دقیق هست یا نه اما اپاپتوزم نزدیک است..حس عجیبیست.. وقتی که در عین شایستگی در لحظات پایانی گل میخوری و دیگر حتی به فکر جبران نخواهی افتاد..در واقع نه زمانی مانده و نه توانی.. تو حذف شده ای و در عین حال شکست خورده.. چه بخواهی و چه نخواهی... ژن های دیوانه کجایید من بی صبرانه منتظرم...


Oh, Sinnerman where you gonna run to 

Sinnerman where you gonna run to

Where you gonna run to

All along that day

Well, I run to the rock, Please hide me

Please hide me rock

But the rock cried out, I can't hide you

The rock cried out, I ain't gonna hide you guy

All on that day

I said rock, What's the matter with you, rock

Don't you see I need you, rock

So, I run to the river, it was bleeding

I run to the sea, It was bleeding

I run to the sea, it was boiling

All on that day

So, I run to the Lord, Please help me Lord

Don't you see me praying

Don't you see me down here praying

It's worth the effort

It's very hard to work on it, possibly a wrong way, but it's really a different way and radically a different way of conceptualizing.

We'll never solve the mysteries, if we don't do the detective work.. You have to work really hard and you have to be prepared to fail over and over again and to make mistakes over and over again. And I think that wisdom also applies to the whole community of science, that is we have to experiment with very stupid, wrong ideas before we get on to the right one

Time may be real or it may be an illusion, but from our perspective, the past is gone and the future is yet to be written. Whether or not we discover there are physical aspects of time we cannot perceive, our human experience of the endless cycle of life and death won't change. The golden summers of my childhood are gone forever, but THERE ARE NEW SUMMERS AHEAD.. summers rich with the potential of things yet to come


Through the wormhole 

I've been really blind, hate the things I still really love

"تصور غلط رایجی هست که علم مقوله ایست فاقد جنبه های شخصی، بی طرف و کاملا واقع نگر... فعالیت های انسانی دیگر بیشترشان متاثر از روندهای رایج، امیال و اشخاص اند. اما فرض بر آنست که علم محدود به قواعد و روش های پذیرفته شده و مقید به آزمون بسیار دقیق است. مهم نتایج اند، نه کسانی که آنها را به دست آورده اند. این حرف ها البته یاوه است. علم هم مثل همه ی تلاش های انسان فعالیتی ست انگیخته ی آدمیزاد......"

 "بوده اند در این تاریخ انسان هایی بی نام و نشان، باهوش هایی فراتر از اینشتین، با ذهن هایی شگفت انگیزتر از گاوس، با افکاری خیراندیش تر از مارکس، با دقتی بیشتر از ویتگنشتاین، با نبوغی عظیم تر از نیوتون که با درک عمیقی که از انسان و تاریخ داشته اند در مقابل وسوسه ی دگرگون کردن جهان به این نتیجه رسیده اند که نه ارزشش را ندارد" مینا امروز کاملا به این حرفت رسیدم.....

اینو توی پرانتز بخون:

(دیگه نمیخوام توی جایی که وقتت برای کسی اهمیت نداره، جایی که واسه ایده هات بهایی نیست، جایی که مردمش همه عادی هستن، جایی که مردمش از حقشون میگذرن و اگه بخوان حقشون رو بگیرن نمیتونن، جایی که پر از افراد بی منطقی هست که توهم منطقی بودن دارن،جایی که برای زندگیت و حقت باید مداوم در دویدن الکی باشی، جایی که رقابت وجود نداره، جایی که پر از افراد بی مسئولیته که دیگران و مشکلاتشون کوچکترین اهمیتی براشون نداره و .... زندگی کنم... شرمنده ام که چند روز بعد از شروع پروژه این حرف ها رو بهت میزنم اما دیگه واقعا نمیتونم.... مینا هرکس یه ظرفیتی داره تا کی تظاهر آخه، به خدا لبریز شدم.دوست ندارم دیگه برم یونی... کلی کتاب دارم که باید بخونم... کاش همه بهشون توی مدرسه رساله ی گفتار در روش راه بردن عقل دکارت رو درس میدادن...بی خیال حالا)

همیشه یکی از بزرگترین آرزوهام این بود که توی کلاسای فاینمن مینشستم...(چرا حالا یه دفعه اینو گفتم) اما افسوسراهی برای فرار از سرنوشت وجود ندارد..روزی من همه چیز را دوست داشتم و الان... دیگر از علم هم متنفرم... تنفری عمیق تر از بعد چهارم و به ژرفای استرینگ ها... من یاد گرفتم که بهترین کار دست کشیدن از تمام رویا هاست.. البته که یاد گرفته ام.. 


 "شاعران گفته اند که علم زیبایی ستاره ها را ضایع میکند، چون که آنها را صرفا کره هایی از اتم ها و مولکول های گاز میدانند.. اما من هم میتوانم ستاره ها را در آسمان شب کویر ببینم و شکوه و زیبایی شان را حس کنم .. میتوانم این چرخ فلک را با چشم بزرگ تلسکوپ پالومار تماشا کنم و ببینم که ستاره ها دارند از همدیگر، از نقطه ی آغازی که شاید زمانی سرچشمه ی همگی شان بوده است دور می شوند.. جست و جو برای فهمیدن این چیزها گمان نمیکنم لطمه ای به رمز و راز زیبایی این چرخ فلک بزند. راستی شاعران امروزی چرا حرفی از این چیزهانمیزنند؟ چه جور مردمانی هستند این شاعران که اگر ژوپیتر خدایی در هیئت انسان باشد چه شعر ها که برایش نمی سرایند اما اگر در قالب کره ی عظیم چرخانی از متان و آمونیاک باشد سکوت اختیار میکنند؟؟؟

مینا این پست رو به افتخار بهترین معلمی که نداشتم یعنی ریچارد فاینمن نوشتم،من با فاینمن زندگی کردم و ازش خیلی چیزها یاد گرفتمو امیدوارم من رو ببخشی..  زندگی چندان شیرین نیست...

و در آخر آینده از آن ماست اگر مایی از ما باقی بماند...

به برهوت واقعیت خوش آمدی

های دیر مینا

امروز با یه بحث جدید بعد از مدتی سکوت آپ میکنم. نظرت چیه؟؟؟

بیا بحث رو ببریم به اینکه ما میتونیم ثابت کنیم که زمان چند بعدی هست و فقط لازمه ثابت کنیم که انتگرال اون غیر صفر خواهد شد...و بعد دومین آزمایش من و تو برای رد اصل عدم قطعیت.. الان میدونم تو دلت داری چی میگی :) بعدا جزئیات بیشترش رو بهت میگم :) :S 

 خوب قاعدتا خیلی خسته کننده است پس بهتره بی خیالش شیم و برگردیم سر اصل مطلب :) خودت میدونی که فارسی خوب نمینویسم اما شروع میکنم...


"خانه ساکت بود و دنیا خاموش؛ خواننده کتاب شد؛ و شامگاه تابستان.. همچون هستی خودآگاه کتاب بود."

رسما از امروز برنامه ی پروژه ی SIC پایه ریزی شد.. تاریخ شروع پروژمون 2 آبان بنابر گوتن تاگ تو و عدم پذیرش مری کریسمس تصویب شد و جشن موفقیتمون 11 فروردین روی کوه های آلپ برگزار خواهد شد :)

کل بازی به قرار زیر است: با معلوم بودن هر شرط اولیه ای، این قوانین آفریننده هستند... الگوهایی وجود دارند اما چیزی که این جهان را جذاب میکند وجود افراد دوقطبی ست، کسانی که نمیدانند حتی چه میخواهند، کسانی که در خیال خویش وظیفه ای مقدس دارند و در کسری از ثانیه پوچی خودشان و هدفشان تنها دغدغه ی زندگی شان میشود. افراد ماژور دپرشنی که برای امتحان کلیه طرح خودکشی میریزند، افرادی که وقتی در دنیای خودشان محو شده اند فضا-زمان برایشان بی مفهوم است و شاید اصلا مفهومی بس متعالی دارد.. باید بگویم که مبتلایان به اپیلپسی پتیت مال هم از این قاعده مستثنا نیستند :) در بازی زندگی، مانند دنیای خودمان، الگوهای خودتولیدکننده چیزهای پیچیده ای هستند.. نمیدانم با کدام انگیزه بعد از بارها و بارها شکست پروژه ی دیگری تعریف میکنیم مثل SIC که حتی نامش تنم را میلرزاند اما من که عاشق حرکات تخریبی موجی نامیرا هستم... هرکسی در تاریخ جایی دارد؛ جای ما در ابرهاست... پس به قول من و باز "به سوی بینهایت و فراتر از آن"

به قول نویسنده ی حکمت شادان به جای چهار دست و پا روی نوک انگشتانمان گام برداشتیم و به جای عبور از در باز از سوراخ کلید وارد شدیم اما که چی؟؟ مهم نیست، اصلا هم مهم نیست.. مهم این است که سرمان پر از صدف های خالی ست که اندیشه و ذهنمان یک سر در آن پایکوبی میکند.. مهم این است که ربل ها زندگی مواجی خواهند داشت و مهمتر اینکه کسانی که آنقدر دیوانه باشند که فکر میکنند دنیا را تکان میدهند همان هایی هستند که این کار را انجام میدهند... پس به قول خودت "به افتخار دیوانگان"


 


Just for you Mina...

Why Generation Y Yuppies Are 

      Unhappy


اگر باز نشد عکسا با فيلترشکن بیا
                                             
Say hi to Lucy.      

Lucy is part of Generation Y, the generation born between the late 1970s and the mid 1990s.  She's also part of a yuppie culture that makes up a large portion of Gen Y.  

I have a term for yuppies in the Gen Y age group—I call them Gen Y Protagonists & Special Yuppies, or GYPSYs.  A GYPSY is a unique brand of yuppie, one who thinks they are the main character of a very special story.

So Lucy's enjoying her GYPSY life, and she's very pleased to be Lucy.  Only issue is this one thing:

Lucy's kind of unhappy.

To get to the bottom of why, we need to define what makes someone happy or unhappy in the first place.  It comes down to a simple formula:


It's pretty straightforward—when the reality of someone's life is better than they had expected, they're happy.  When reality turns out to be worse than the expectations, they're unhappy. 

To provide some context, let's start by bringing Lucy's parents into the discussion:
ادامه نوشته

congratulations

زنانی هستند که چنان در روزمرگی غرق شده ه اند که با اثاثیه ی خانه اشتباه میشوند...حکم یک کمد را دارند یا یک میز یا یخچال را.

زندگی سرشار است از مسائل غم آلود و دردناک....

زخم هایی که هیچ گاه التیام نمی یابند و شعله های امیدی که سال هاست خاموشند ..

اما با همه ی اینها گاهی در زندگی همه چیز پر رنگ تر میشود. روزهایی هست در زندگی هر کس که زنده ماندن عادت نیست. و زندگی زیباست. همه چیز همان طور است که باید باشد و گاهی در این میان زنهایی پیدا میشوند که بودن را به گونه ای دیگر تعریف میکنند. و شادی هایی از این دست که ارزشش را دارند که همه ی رنج های زندگی را تحمل کنی به خاطرشان.

+شکوه عزیز کسب رتبه ی چهارم انفرادی و رتبه ی اول تیمی پنجمین المپیاد علمی دانشجویان پزشکی رو در حیطه ی علوم پایه بهت تبریک میگم. و افتخار میکنم که دوست من یکی از زنهاییست که هیچ مردی حتی به گرد پایش هم نمیرسد و معنی متفاوت بودن را به زیباترین شکل به تصویر کشیده است.

+ فک کنم این هفته جزو سخت ترین و شیرین ترین هفته های زندگیت یاد آوری بشه نه؟ چیزی از این شیرین تر نیست که تلاش کنی و سختی بکشی و  بعدم نتیجشو ببینی نه؟ و الان دیگه حتما فهمیدی که تو به هیچ وجه طبلی تو خالی نیستی بلند آوازو میان تهی، نه؟


امضا:.....مینا





پ.ن: عکاسشون خوب نبوده مثه اینکه!

و عکس های بیشتر در اینجا:  http://edc.kmu.ac.ir/Default4.aspx?Id=6238


روز داروساز

و متقابلا روز تو هم خیلی خیلی مبارک خانم دکتر.

امیدوارم همیشه مثه ژلوفن مسکن، مثه پروپرانولول آرام بخش، مثه استروئید خطرناک، مثه آنتی بیوتیک مفید، مثه لورازپام همه چی تموم(!)، مثه ب کمپلکس خوشمزه، مثه مورفین قوی و مثه خودت همیشه موفق باشی.

پ.ن1: این همه ی چیزی بود که من از فارماکو 1 یادمه! شرمنده اگه کمه..

پ.ن2: این عکسه ممکنه بی فیلتر شکن باز نشه چون وقتی پیداش کردم روشن بود.خلاصه اگه نشد خودت یه خوبشو جایگزین کن.

 

no comment

The one who follows the crowd will usually go no further than the crowd. The one who walks alone is likely to find himself in places that no one has even been before. My hero: Albert Einstein

کسی که همیشه هم رنگ جماعت می شود معمولا فراتر از آن ها پیش نمی رود، کسی که تنها مسیری را طی می کند احتمالا به جاهایی می رود که کسی قبلا در آنجا نبوده است . 

چه زمانی ما باید ایده ی نجات بخش را دریافت کنیم ؟ خوشا آنان که زنده مانده و آن را خواهند دید...

~ آلبرت آینشتاین

شاید کیهان در حال انبساط نباشد!

کیهان‌شناسان با مشاهده‌ی سرخ‌گرایی گسیلی کهکشان‌ها، چنین نتیجه گرفتند که فضازمان در حالِ انبساط بوده و به همین دلیل کهکشان‌هایی که در دلِ فضازمان جای گرفته‌اند نیز در حال دور‌شدن از یکدیگر هستند. هم‌چنین میزان این سرخ‌گرایی برای کهکشان‌های دورتر، بیش‌تر است. کیهان‌شناسان از این مشاهده نیز چنین برداشت کردند که انبساط کیهان به صورت شتاب‌دار است. اما یک کیهان‌شناس به تازگی چنین پیشنهاد کرده که شاید جرم متغیر ذرات بتواند سرخ‌گرایی دیده‌شده در کهکشان‌های دوردست را توضیح داده و روشن کند که چرا چنین به نظر می‌رسد که کهکشان‌های دوردست به صورت شتاب‌دار از ما دور می‌شوند.

کیهان با انفجاری زاییده شد و تاکنون در حال انبساط بوده است. این نمایی رایج است که برای نزدیک به یک قرن، تصویری از کیهان پیرامون ما ارائه کرده است. اما یکی از کیهان‌شناسان به تازگی تفسیری اساسا متفاوت از رویدادهای پیرامون ما معرفی کرده که در آن، کیهان به هیچ روی در حال انبساط نبوده و نیست.

کریستوف وتریچ (Christof Wetterich) فیزیکدانی نظری از دانشگاه هایدلبرگ در آلمان، در مقاله‌ای که در سرور پیش‌ازچاپ arXiv منتشر کرده، کیهان‌شناختی متفاوتی را ابداع کرده که در آن، کیهان در حال انبساط نیست، اما جرم همه‌چیز پیوسته در حال افزایش است. چنین تفسیری می‌تواند فیزیکدانان را در درک بهتر مطالب سخت همچون تکینگی شناخته‌شده‌ی بیگ بنگ، یاری کند.

ادامه نوشته

حکیمیم، طبیبیم ز بغداد رسیدیم       بسی علتیان را ز غم باز خریدیم

طبیبان فصیحیم، که شاگرد مسیحیم  بسی مرده گرفتیم در او روح دمیدیم

طبیبان الهیم ز کس مزد نخواهیم       که ما پاک روانیم، نه طماع و پلیدیم


به امید روزی که تبسم دوباره ی یک زندگی در دستان دوست من معنا بگیرد، امیدوارم همیشه طبیبانه فکر کنی...

روزت مبارک مینا :)

 دکتر رابرت ادواردز (1925 - 2013) : یادته که، همایش یزد و دوست ما :) برنده ی جایزه ی نوبل سال 2010، IVF ، 

May his soul rest in peace

several points

های دیِر شکوه

1- ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش /بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

2- دنیای ما لبالب شده از دیوار. دلمون هم میخواد یه روز مشت بکوبیم به این همه دیوار ولی زورمون نمیرسه. بین دیوارا گیر کردیم داریم خفه میشیم. هیچ راه فراری هم نیست. هر چی هست توهمه. این رو گفنم که فقط بگم توقع ریاد از خودت نداشته باش!

3-آنقدر آنچه دوست ندارم، دیده ام ...آنقدر آنچه دوست ندارم، شنیده ام...آنقدر آنچه دوست ندارم، کرده ام....آنقدر آنچه دوست ندارم، گفته ام....انگار دیگر دوست داشتن فراموشم شده، انگار دیگر هیچ چیزی دوست ندارم .. این حس الانه منه. حس هر روزم. خوبه که تو هنوز یه چیزایی رو دوست داری حالا گیرم بهشون نمیرسی.ولی من دیگه همونم ندارم!

4-من این مامورهای شهرداریو دوست دارم یعنی دلم براشون میسوزه! خیلی بدبختن. حالا چه ربطی داشت؟ هیچی. همینجوری گفتم!

5-بعضی از آدم ها، وقتی می گن که از شرایطی که توشن ناراضی ان ،معنیش این نیست که واقعا ناراضی ان...اینه که حق نمی دن به خودشون برای راضی بودن...تو از این دسته ای.واسه این آدما حرف و کمک و ناجی شدن فایده نداره.(این رک ترین حرفی بود که تا حالا بهت زدم)

6-ضریب شکست نور در منجلاب،قائدتاً بیش از استخر است

7-بوده‌اند در این تاریخ انسان هایی بی نام و نشان، با هوش هایی فراتر از انیشتین،با ذهن هایی شگفت‌انگیزتر از گاوس،با افکاری خیراندیش‌تر از مارکس،با دقتی بیشتر از ویتگنشتاین، با نبوغی عظیم‌تر از نیوتن که با درک عمیقی که از انسان و تاریخ داشته‌اند در مقابل وسوسه دگرگون کردن جهان به این نتیجه رسیده‌اند که نه ارزشش را ندارد... بیا ما هم بزنیم تو این خط...هوم؟

8- حالا من نمیگم ما خدایی نکرده با هوشیم و با نبوغ و با دقت و این حرفا....آرزو بر جوانان عیب نیست...گیر نده!

9-عکس پست قبلیت تو حلقم...

10- و ديگر اين که : من خوبم . زندگي مي گذره . بايد ساخت . هر چندجايي ته قلبم بدجوري مي سوزه ... 

11-و در انتها آینده از آن ماست اگر، مایی باقی بماند از ما ..

                                                                 

                                                                 امضا:.......مینا

پ.ن: این آهنگم جبران اون آهنگ:d

کیوسک- اونو ندیدی (اینو با فیاتر شکن باز کن)

الان گوگل باز نمیشه بعدا بی فیلترشم میذارم.

Cleared

Here is one of my favorite quotations of Sherlock and now it behooves ;) 

My mind rebels at stagnation; Give me problems, give me work 

Standing on the shoulders of giants <3

It's your turn to change the world

امروز بعد از مدت مدیدی که دور هم جمع شدیم کلی انرژی گرفتم، به قول شهرزاد اندازه ی اورانیوم!!!! مینا تو هم که اصلا پرفکت بودی البته همیشه هستی. منم که کلا فهمیدم چشام مشکل دارن و یادم باشه که دیگه به لنز دوربین نگاه نکنم که چشام از حدقه بزنه بیرون!! امروز آقای نکوآمال رو دیدم، کسی که مسیر زندگیمو به سمت شیمی شیفت داد، کسی که بهم یاد داد که چه طور برای خودم و فقط برای خودم متفاوت فکرکنم و قاعدتا منو برد به دوم و سوم راهنمایی. وقتی که فقط 13 سالم بود :) الان که همینجوری اون روزا دارن با سرعت 2x ریپلی میشن میبینم که چه قدر پس رفت .... راهنمایی مثل خنگامیشستیم روی زمین وسط حیاط کنار پرچم و درباره ی مدل یوکاوا، انرژی بستگی، گشتاور تاو و هیبریداسیون ها و لیگاندها بحث میکردیم و سعی میکردیم قشنگتر یاد بگیریمشون... ولی الان نه تنها کتابای خودمون رو نمیخونیم و جذابیت اون زمان رو واسمون ندارن حتی وقتی گوشه ی حیاط یونی کنار دیوار که میشینی همه بهت نگاه میکنن.. بحث رو هم که اصلا بیخیال شو... اومدیم دانشگاه و با خودمون گفتیم دیگه ته پیشرفته غافل از اینکه هرچی داشتیم رو هم ازمون گرفتن و روز به روز بیشتر عقب افتادیم، شایدم خودمون جاشون گذاشتیم.. به فکر چاره افتادیم و خواستیم نه فقط خودمون بلکه همه پیش رفت کنن و با هزارتا امید اس اس جی رو راه انداختیم، با تمام وجودمون قبل از افضل صبحای زود پنجشنبه تو آمفیِ یونیِ همیشه تعطیلمون اطراق میکردیم و شکلات و چای میخریدیم واسه بچه ها تا شاید این وضع عوض شه و اون روزا تکرار شن.. جالب اینجا میشه که بعدش بهت بگن که این کارات در جهت موازی کاری و شورش علیه کمیته است و تو یه سرکشی!! Sorry for their way of thinking .... مینا پست اولمون رو یادته؟؟؟!!! من که شخصا عاشق این پراسپکتیو های کوتاه و بلندمدتمون هستم :) و همیشه یاد کلاسای فیزیک ساعت 5 صبحمون میفتم که دفترمو پر از این اهداف دور و نزدیک میکردی..خیلی ممنون که دوست من هستی و با هم کلی نقشه های الکی میکشیم..  توی درونم یه چیز مرده و به قول دکتر سعیدیِ ما "One is too many" پس بیا از اول شروع کنیم.. میدونم حرفام خیلی پراکنده شده و تکراری مثل همیشه اما هدفم این بود که ازت تشکر کنم و به عنوان یه موتیویشن برای STARTING OVER AGAIN یه هدیه یهت بدم که یکی ازآهنگای مورد علاقم با تخلیص و تصرف هست; 

HERE WE GO


In your heart you have been waiting, for that moment to come

You have heard words of inspiration, that have opened your eyes

Go, go where your heart believes, your memories are waiting and your dreams are on the way

Go, go to your destiny, I know we'll reach for the stars anyway


:(

Well, this is me again, I know all of you are tired of me, I am too

Have you ever felt that you were a little bit different and you had something you need to offer the world if you could just get people to see it? Well, then what an artistic end would it be to be a futile, What a magnificent structure would it be to be a loser and worst than all to have unreachable desires, full of ambitions.. I do not know how life has been defined to you, but for me the end is near

I'm not sure if you can follow me as I want , but my case is simply complicated, I do appreciate any attempts for getting my points

My journey reaches a detour, where the eternity gazing at me and shouting loudly that the hunter  was also the hunted, where the sun doesn't want to shine anymore, where you are just tired of  yourself, where the riddle has remained forever and where you have surrendered everything you had. The premonition of imminent disaster ..... What a beautiful scene, a forlorn figure alone on the platform

 The power of insatiability 

Be careful what you fish for....

Once you rule out the impossible, whatever remains however improbable must be true

It's now 00:21

Nothing special to say Mina, just a brief explanation of my progresses!!!!! in the way of accomplishment

For a couple of days I'm not energetic like before, full of disappointment and sick of the people around

I do not know what happened for Sherlock at that moment and after that but I'm certain enough that we are totally similar to each other up to now

Hate them all, Sick of them but still ambitious, mysterious, misfit, rebel, crazy, bipolar, not fond of rules and telic; I never ever let them dim my sight and I'm going to play with abandon again and continue to learn targetedly, Whereunto ??? I don't know 

تولدت مبارک different دیگر...

سلام مینا، 

من الان به دلیل یه سری ماجراهای اخیر مغزم به کلی در هنگ استیت قرار داره و نه تنها نمیتونه نوآورانه و متفاوت فکر کنه بلکه کلا اصلا نمیتونه فکر کنه. الان هم مغزم کار نمیکنه دستم داره کار میکنه... خلاصش اینکه نتونستم واست یه سورپرایز خوب داشته باشم و فقط میتونم بهت بگم تـــــــــــولدت مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک دوست من.

راستی شانس آوردی که خردادی نشدی، میدونم چقدر ناراحتی که یه فروردینی و ایپریلی نیستی اما ناراحت نباش زیاد اردیبهشت هم بد نیست. مینا خیلی خوشحالم که با هم تیم هستیم و البته تو کاملا این حق رو داری که خوشحال نباشی :دی 

راستی تا وقتی هم که شیرینی ندادی از کادوت خبری نیست..... پس زود باش

تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــولــــــــدت مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک کریـــــــــــــــــــــــــزی

The dogmas of the quiet past are inadequate to the stormy present, the occasion is pilled with difficulties and we must rise with the occasion. As our case is new, so we must think anew and act a new. We must disenthrall ourselves

روزی روزگاری....

امروز 14 اردی بهشت بود که مثل تمام روزای دیگه تموم شد البته هنوز نیم ساعتش مونده. 

امروز روزی بود که من خیلی افسوس خوردم با اینکه روزی بود که مال من بود یا حداقل جزئی از اون بودم.. :(

امروز یاد ماجراهای سندی و سو افتادم که جزئی از وجودم شده بودن، یاد آلفردو با کتاب ریاضی تکمیلی، مبتکران هایی که مشقاش این قدر زیاد بودن که خودم تصمیم گرفته بودم برای نسل بعد حل المسائل بنویسم... یاد من صدق نجی ای که بالای برگم نوشته شده بود به لطف شهرزاد، یاد وقتی که با مینا سر کلاس زمین نبرد من میخوندیم یواشکی، یاد اون جلسه ای که خانم لطفعلی زاده از کلاس پرتم کرد بیرون، یاد مورتیمر هایی که مثل جونم دوستشون داشتم، یاد روزی که خواستیم زنگ مدرسه رو نابود کنیم، یاد فرار من ومینا از مدرسه توسط ددی من، یاد سقف آزمایشگاه شیمی که صرفا نابود شد، یاد بمب استیلن، یاد توپ هایی که شوت شدن به ماشین آقای اسلامی نیا، یاد استدلالایی که سر کلاس فیزیک 5صبح می آوردیم،یاد نودت دات نت، یاد تقویمایی که تا میرسید دستمون تا آخر زنگ فقط داشتیم جمله هاشو میخوندیم، یاد نمودار فضا زمان که واسه خان فرید کشیدم و مینا هم با استدلال های خاص خودش گیر داده بود به این گراویتون ها و سفر در زمان، یاد 20 ریاضی پیش و کتاب سبزش که تیکه پاره شد صرفا، یاد نمایشگاه و غرفه ی شیمی، یاد مدل یوکاوا، یاد جیغ زدنای خانما کلاس خانم بهشتی و کلی کلی چیزای دیگه که حوصلم نمیذاره بنویسمشون.......

خیلی سخته که میبینم تموم شدن و سخت تر یاد آوریشونه و سخت تر از اون بچه هایی که دیگه این روزا رو فراموش کردن و سرشون فقط توی کتابه... چه قشنگ آخرین تقویم پر پر شدن همه چیز رو نشون داد.. نه تنها ما بلکه خود سمپاد، سمپادی که دیگر سمپاد نیست... اما بهانه ای بود برای دور هم بودن، بهانه ای برای یادگیری و بهانه ای برای متفاوت بودن...

یار دبستانی من، با من و همراه منی.... دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه کی میتونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه

روزت مبارک سمپادی