زماني در زندگي هر فرد فرا ميرسد که او ديگر از خودش بودن خسته است. از اينکه مدام برنامه بريزد، از اينکه به روياهاي تحقق يافته اش فکر کند و آرزوهايي که هنوز منتظرند تا روزي او با آنها بخندد و البته از خيلي چيزهاي ديگر... خستگي وصف ناپذيري که تمام زندگي ات را يکجا به چالش ميکشد..

 

گاهي اوقات فقط بايد دست روي دست بگذاري، کفش ورزشي ات را بپوشي و تا جايي که ميتواني بدوي و بعد خيره شوي به ابرها و فقط بخندي.. بدون توجه به ماده هاي سفارش داده نشده، بدون توجه به طرح هاي روي هم انباشته، بي توجه به قول هاي داده شده و درنهايت فقط خودت باشي و ذهنت که از آزادي اش و خلوت کردن با تو دارد لذت ميبرد.

آنقدر شيمي دارويي، سيستم هاي نوين دارورساني، فارماکوگنوزي، گيرنده هاي کانابينوئيدي و هرچه که فکرش را کني حالم را به هم ميزنند که نگو.. اما حيف که از دست دادن قدرت تفکر و تبديل به ماشين شدنم را مديونشان هستم.. دلم ميخواهد مثل گذشته وقت فکر کردن داشتم.. به غيرممکن هاي ديگران، به قشنگي معادله ي شرودينگر، به بلندپروازي هيتلر، به دريبل سانتي کازورلا،  به ژرفاي بعد يازدهم و به زيبايي اسپيک سافتلي اندي ويليامز..

شايد دردناک ترين لحظه ي زندگي اين باشد که به خودت بگويي هي اصلا راه رو اشتباهي رفتي ولي حداقل خيالت قرص قرص است که همه چيز تمام شده و بايد از اول شروع کني، يعني از پايان شروع کردن، از اعماق ناکامي و از انتهاي بن بست. What I 've done

For what I've done, I start again, and whatever pain may come, today this ends, I'm forgiving what I've done.