عیدها این شکلی ست . شب ها تا دیروقت بیدارم . صبح ها تا دیروقت می خوابم . دچار یک تنبلی و رخوت لذت بخشم . هیچ کاری نمی کنم . هیچ جا نمی روم . فکر می کنم دلم دوست می خواهد . برای داشتنش اقدامی نمی کنم . اما میدانم چگونه باید یاشد. کسی که صبح یک دفعه بگوید چه دلش مینا میخواهد نه که کاری نداشته یاشد و از بی کاری و بی حوصلگی! نه کار تا دلتان بخواهد ... بیکار و تنها هم نبوده فقط وسط این همه کار نیمه مانده یک دفعه فکر کند چه دلش هوای مینا را کرده و زنگ بزند که امروز ساعت 6 . و من دیر برسم و بگویم ترافیک بوده ولی ترافیک نبوده فقط داشته بودم هی لباس عوض میکردم که زیبا به نظر بیایم. بعد هم برویم خرید و همه ی عیدی مان را بدهیم کتاب بخریم و قاب های خوشکل رنگی رنگی.
در بهار... دلم صحبت و حرف میخواهد از دل مشغولی های زندگی ام، از داشته و نداشته هایم. دلم می خواهد زخم هایم را فریاد بزنم و آرام و بی صدا تحمل نکنم هیچ را . بعد هوشیار می شوم . بهر حال کسی نیست که به شربت بهار نارنج مهمانم کند . برای همین است که جیمز بلانت می خواند ، من لاک آبی می زنم ، یک قهوه می ریزم برای خودم و برای بار هزارم « عقاید یک دلقک » هاینریش بل را می خوانم که انگار اگر بهار بیاید و من یک دور این کتاب را نخوانم نمیشود. خواستم بگویم دنیا و آدم های مارمولکش دیگر هیچ اهمیتی برایم ندارند و من تسلیمم دیگر و قناعت میکنم به همین لذت های کوچک زندگی. همین است که حالا نشسته ام روی این صندلی پاره ی سبز رنگ جلوی مانیتور و اینها را مینویسم.
باری! من دوست ندارم بنویسم سالی که گذشت چطور بود و چطور گذشت . چطور باید می گذشت که نگذشت . هیچ دلم نخواسته از حسرت هام ، نشدن هام بنویسم . ...هر چند سالی که گذشت افتضاح گذشت پر از حسرت پر از استرس پر از کار نیمه تمام پر از خواستم بشود ولی نشد... اما ای همه ی کسانی که اینجا را میخوانید و نمیخوانید سال نوتان مبارک . ای کاش امسالتان بهتر باشد از سالی که گذشت، سالهای پیش رویتان بهتر از سال هایی که گذشت . ای کاش سال پیش روتان ، خالی از هر چه نشد ، نمی شود ، نداریم، نتوانستم، نگذاشتند، خواستم ولی نشد، کاش میشد، اشتباه کردم، حواسم نبود...... سالی پر از « چه خوش گذشت ! » ، « چه خوب بود ! » ، « امشب عالی بود!» ، « عجب فیلمی پسر ! » ، « چه امتحان آسونی» ، «دمش گرم»...
پ.ن: سلام شکوه که اینجا را میخوانی و مینویسی...چه خبر از موشها و موادی که سفارش ندادیم!
سلام فاطمه که حتما شکوه بعد از دیدن این پست میگوید اینجا را بخوانی... خوبی؟ از مارتا و مارتین چه خبر؟ بچه هایشان سالمند؟
سلام شهرزاد که باید حتما اینجا را بخوانی با ترم جدید چه میکنی؟ علوم پایه را که دادی فارغ نشوی از درس ها که بدجور پشیمان میشوی!
سلام مریم که عید را مسافرتی و حسابی خوش میگذرانی! یادت نرود اگر خوشی مجال داد یادی از ما هم بکنی!
سلام شیرین همیشه ساکت.
سلام عبدلی خر خونِ سرگرم با بچه های جنوب استان ! سلام نازنین بی معرفت که فقط وقتی حوصله ات سر میرود و کسی را نداری یاد ما می افتی! میگویم برویم آن کافی شاپ همیشگی نشد هم همینجوری برویم دوری بزنیم محض خنده و اینها!
سلام شهرزاد که 4 شنبه سوری را ماهان بودی! راستی خوش گذشت؟ خیلی وقت است با هم گپ نزدیم!
سلام نسترن میگویم برویم دوباره عکس بگیریم و شلوغ کنیم و آبرو ریزی و اینها! این بار شعر هم میخوانیم. اگر شد نقاشی هم بکشیم هان؟
سلام عظیمه که شاید اینجا را بخوانی! سولماز، عاطفه ی مهربون، زینب، پریسای با ادب دوست داشتنی که خیلی وقت است ندیدمت.
سلام برادره ی عزیز خواب آلوی تنبل اعصاب خورد کن که عمرا بگذارم چشمت به این نوشته بیفتد!
سلام علی عزیز امسال را هم مسابقه بگذاریم؟ هر که بیشتر فیلم دید؟
سلام سحر، فاطمه، فاطمه، یاسمن، زهرا ، سمیه اینترنای با معرفت و با جنبه ی بخش جراحی که بخش جراحی با همه تان خیلی خاطره انگیز شد...
سلام همکلاسی های خیلی دورِ نه چندان با معرفت...
سلام پریناز عزیز چه خوش گذشت آن شب تئاتر «حکایت عاشقانه ای از مرگ در ماه اردیبهشت» کاش باز هم برویم یک روز تئاتری چیزی! سلام پریسا، سلام بقیه ی دوستای شکوه که اینجارا شاید گذارتان بیفتد و بخوانید...
سلام ریحانه، مینا، طناز، سلیمه، مریم، فرحناز..
سلام امیر، آرین، رضا که به احترامتان کلاه از سر بر میدارم...حیف که عید امسال نمی توانم به جمع کوچکتان بپیوندم و کلی لذت کتاب خواندن با شما را از دست میدهم.
سلام همه ی شمایی که اینجا را میخوانید و نمی خوانید...سال نویتان مبارک، خیلی ویژه و گرم و عمیق و مهربانانه.
امضا: مینا
+ james blunt- you are beautiful