امروز 14 اردی بهشت بود که مثل تمام روزای دیگه تموم شد البته هنوز نیم ساعتش مونده. 

امروز روزی بود که من خیلی افسوس خوردم با اینکه روزی بود که مال من بود یا حداقل جزئی از اون بودم.. :(

امروز یاد ماجراهای سندی و سو افتادم که جزئی از وجودم شده بودن، یاد آلفردو با کتاب ریاضی تکمیلی، مبتکران هایی که مشقاش این قدر زیاد بودن که خودم تصمیم گرفته بودم برای نسل بعد حل المسائل بنویسم... یاد من صدق نجی ای که بالای برگم نوشته شده بود به لطف شهرزاد، یاد وقتی که با مینا سر کلاس زمین نبرد من میخوندیم یواشکی، یاد اون جلسه ای که خانم لطفعلی زاده از کلاس پرتم کرد بیرون، یاد مورتیمر هایی که مثل جونم دوستشون داشتم، یاد روزی که خواستیم زنگ مدرسه رو نابود کنیم، یاد فرار من ومینا از مدرسه توسط ددی من، یاد سقف آزمایشگاه شیمی که صرفا نابود شد، یاد بمب استیلن، یاد توپ هایی که شوت شدن به ماشین آقای اسلامی نیا، یاد استدلالایی که سر کلاس فیزیک 5صبح می آوردیم،یاد نودت دات نت، یاد تقویمایی که تا میرسید دستمون تا آخر زنگ فقط داشتیم جمله هاشو میخوندیم، یاد نمودار فضا زمان که واسه خان فرید کشیدم و مینا هم با استدلال های خاص خودش گیر داده بود به این گراویتون ها و سفر در زمان، یاد 20 ریاضی پیش و کتاب سبزش که تیکه پاره شد صرفا، یاد نمایشگاه و غرفه ی شیمی، یاد مدل یوکاوا، یاد جیغ زدنای خانما کلاس خانم بهشتی و کلی کلی چیزای دیگه که حوصلم نمیذاره بنویسمشون.......

خیلی سخته که میبینم تموم شدن و سخت تر یاد آوریشونه و سخت تر از اون بچه هایی که دیگه این روزا رو فراموش کردن و سرشون فقط توی کتابه... چه قشنگ آخرین تقویم پر پر شدن همه چیز رو نشون داد.. نه تنها ما بلکه خود سمپاد، سمپادی که دیگر سمپاد نیست... اما بهانه ای بود برای دور هم بودن، بهانه ای برای یادگیری و بهانه ای برای متفاوت بودن...

یار دبستانی من، با من و همراه منی.... دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه کی میتونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه

روزت مبارک سمپادی